
غلام نبی عشقری، شاعر دلهای ساده
در کوچههای تنگ و خاکآلود کابل، آنجا که نسیم با عطر نان تازه و صدای زمزمههای مردم درهم میآمیزد، نغمهای از دل تاریخ برخاست؛ نغمهای که نامش غلام نبی عشقری بود، شاعری که با هر واژهاش، قلبها را به رقص آورد و با هر بیتش، غمها و شادیهای مردمانش را آواز کرد. او نه تنها شاعر بود، بلکه آیینهای بود از سادگی، فروتنی و عشقی که در عمق جانش ریشه دوانده بود. عشقری، مردی از جنس خاک و شعر، در تابستان سال ۱۲۷۱ خورشیدی در چهلتن پغمان، این گوشۀ سرسبز کابل، چشم به جهان گشود و با صدایی که از اعماق روحش تراوید، تا ابد در حافظهی هنر و ادب افغانستان جاودانه شد.
عشقری، زادۀ خاندانی تجارتپیشه بود؛ پدرش، شیرمحمد، معروف به «داده شیر»، تاجری نامآور در روزگار امیر شیرعلیخان و عبدالرحمنخان. اما چرخ روزگار، این خانوادهی پررونق را به سادگی و بیآلایشی کشاند. غلام نبی هنوز طعم کودکی را به تمامی نچشیده بود که سایهی پدر، مادر و برادرش را از دست داد. این یتیمی زودهنگام، شاید همان جرقهای بود که او را به سوی تصوف و جهانی فراتر از مادیات سوق داد. عشقری هرگز در پی نام و نان نبود؛ دکان کوچک نصوارفروشیاش در شوربازار کابل، نه تنها پناهگاه معیشتش، که محفل شاعران و عارفان بود. او با همان پلاس کهنه زیست، با همان لقمهی ساده روزگار گذراند و هرگز تن به تجمل نداد. چنانکه خود سرود:
«به عمر خود نکردم، ازدواجی
مپرس از سرمه و رنگ حنایم»
این بیت، نه تنها از تنگدستیاش حکایت دارد، بلکه از استغنای روحش میگوید؛ استغنایی که او را از بند سامان هستی آزاد کرد و به چشم اهل دنیا، چون گدایی بینیاز جلوه داد.
شعر عشقری، چون چشمهای زلال از دل کوهستان، روان و بیپیرایه بود. او شاعری درسآموخته به شیوهی رسمی نبود، اما طبع خدادادش، او را به اوج ادب پارسی دری رساند. در هجدهسالگی، هنگامی که نخستین شعرش را با تخلص «عشقری» سرود، گویی جهانی تازه در برابرش گشوده شد. او که نزد آخوند، خواندن و نوشتن آموخته بود و با جنگهای شعر و محافل ادبی، سوادش را صیقل داده بود، زبانی را برگزید که هم به ادب استوار بود و هم به گفتار مردم نزدیک. شعرش، آمیزهای از لطافت عرفانی و شیدایی عاشقانه، گاه در سبک واسوخت، و گاه در غزلهایی که دل را به لرزه درمیآورد.
«همسر سرو قدت نی در نیستان نشکند
ساغر عمرت ز گردشهای دوران نشکند»
این بیت، که بارها از حنجرهی استادان موسیقی چون سرآهنگ و احمد ظاهر طنینانداز شده، گواهی است بر موسیقیپذیری کلامش؛ کلامی که چون نسیم، نرم و دلنواز، در گوش جان مینشیند. عشقری، شاعری کلاسیکسرا بود، اما متفاوت از سنتگرایان زمانش. او مضامین بکر و تازه را با زبانی ساده درهم آمیخت و شعرش را به آیینهای از زندگی مردمان کابل بدل کرد؛ از ضربالمثلها و کنایهها گرفته تا درد و نیاز درونیشان.
عشقری، تنها شاعر نبود؛ او عارفی بود که در کسوت سادگی، با مردمانش زیست. دکان صحافیاش، که از سال ۱۳۳۵ خورشیدی برپا کرد، نه فقط جایی برای گذران زندگی، که محفلی برای بزمهای شاعرانه و عرفانی بود. در آن گوشهی شوربازار، بزرگان ادب چون قاری عبدالله، عبدالحق بیتاب، شایق جمال و مولانا خسته گرد میآمدند و عشقری، با فروتنی تمام، شعر میخواند و دلها را به تسخیر درمیآورد. او مردی بود که عشق را منشأ شعر میدانست؛ چنانکه در گفتوگویی با رادیو گفته بود: «تا انسان گرفتاری پیدا نکند، محبتی به او نپیچد، در خیال شعر نمیافتد. منشأ شعر، محبت است و عشق، پایهی آخر محبت.»
این باور، در سراسر زندگی و آثارش هویداست. او که خود را به تصوف سپرده بود، نه تنها در شعر، که در رفتارش نیز وارستگی را به نمایش گذاشت. حیدری وجودی، شاعر نامدار، از او به نیکی یاد میکرد و میگفت که عشقری، حتی در اواخر عمر، میلی به نقد و عیبجویی نداشت و دل از دنیا کنده بود.
عشقری، بیش از هفتاد سال به شاعری پرداخت و آثاری گرانسنگ از خود به یادگار گذاشت. دو کتابش، «از خاک تا افلاک عشق» که در سال ۱۳۶۴ در پیشاور به چاپ رسید و «کلیات عشقری» که در سال ۱۳۷۷ در ایران منتشر شد، گواهی بر استادی او در شعر پارسی دریاند. غزلهایش، که گاه با طنزی لطیف و گاه با حزن عمیق سروده شدهاند، هنوز هم در محافل شادی و غم زمزمه میشوند.
«عمری خیال بستم یار آشناییات را
آخر به خاک بردم داغ جداییات را»
این بیت، که درد هجران و شوق وصال را در خود نهفته دارد، تنها نمونهای است از عمق احساسش. شعرهایش، از حافظ و سعدی گرفته تا مولانا و بیدل، رنگ و بویی عرفانی دارند و در عین حال، با زندگی روزمرهی مردم گره خوردهاند. او شاعری بود که هم با خواص نشست و هم با عوام همدل شد.
روزگار اما، با این شاعر سادهزیست مهربان نبود. در سالهای آخر عمر، تنگدستی و بیماری او را از پای درآورد. در نهم سرطان ۱۳۵۸ خورشیدی، عشقری، این نغمهسرای دلها، در هشتاد و هفت سالگی در کابل چشم از جهان فروبست و در گورستان شهدای صالحین به خاک سپرده شد. اما مرگ، پایان او نبود؛ صدایش، چون نسیمی که از کوههای پغمان میوزد، هنوز در کوچههای کابل و دلهای دوستدارانش طنینانداز است.
غلام نبی عشقری، شاعری بود که با سادگی زیست، با عشق سرود و با فروتنی درخشید. او نه تنها در شعر، که در زندگیاش نیز درس آزادگی و وارستگی داد. صدایش، آواز مردمانی بود که در میان خاک و دود، به دنبال نوری از امید میگشتند. عشقری رفت، اما شعرهایش، چون ستارگانی در آسمان ادب افغانستان، همچنان میدرخشند و یادش، چون عطری در باد، در دلها پراکنده است. او، نغمهای بود که از کوچههای خاکی برخاست و تا ابد در جان این سرزمین جاری ماند.